مختصري از شرح حال و آثار مرحوم وصّاف بيدگلي
بطوريکه مرحوم وصّاف در نسب نامه خود نگاشته است نامش محمّد رضا وتخلّصش وصّاف والدش جعفر و مولدش بيدگل کاشان
ونژاد اصليش بنوح بن نصر بن احمد بن اسماعيل ساماني مي پيوندد .تاريخ تولّد وصّا ف دقيقا" روشن نيست ولي بطوري که از
وصيّت نامه هاي اوّل و دوّم آن مرحوم که در تاريخ يکهزار وسيصد وبيست و نه هجري قمري نوشته شده و سن خود را هفتاد و
دو و يا يکسال کمتر اعلام کرده است و با توجّه باينکه فوت آن مرحوم در سال يکهزار و سيصد وسي قمري است تولّدش در يکي
از سالهاي يکهزار ودويست وپنجاه وهشت يا نه قمري بوده است .او از کودکي و خردسالي اشعاري مي سروده است که موجب
عبرت واسبا ب حيرت سخن سنجان کهن سال و پيران سالخورده بوده است . مرحوم وصّاف در نسب نامه خود چنين مي نويسد:
«در بدو بلوغ بخيال تحصيل علوم رسميّه و اکتساب اصطلاحات ضروريه افتادم مدّتي در مدرسه شاه در کاشان مشغول درس و
بحث علوم عـقلّيه و نقلّيه مي بودم و .....و پس از تکميل پاره اي علوم و تحصيل بعضي رسوم بحکمت و طبّ پرداختم و عمل
طبابت را سرمايه امرار معاش ساختم ».وصّـا ف در فـنون شعر و ادب استاد وآثارش مشحون از صنايع شعري است . در انواع
شعر بخصوص قصيده و بحر طويل يد طولائي داشته و با اينکه ممدوحان او بيشتر شاهان وشاهزادگان و رجال درباري قاجار است
ولي در توحيد حضرت کبريا ومدح رسول خدا (ص) و ائّمّه هدي (ع)و مصائب آل عـبا و ستايش بزرگان دين قصائد و اشعار وزين
دارد چنانچه طبق وصيّت نامه اوّل خود«تخمينا" ده هزار بيت در توحيد کرد گار و مدايح و منا قب ائمّه اطهار انشاء نموده است .»
تعداد اشعار وصـّا ف نيز دقيقا" مشخص نيست و چنانچه در نسب نامه خود در ساب يکهزار وسيصد قمري (سي سال قبل از فوت
خود )نوشته است در ان تاريخ تعداد اشعار خود را دوازده هزار بيت از قصيده و غزل ومثنوي و رباعي ذکر کرده است و از طرفي
در وصـيّت نامه دوّم درباره آثار شعري خود چنين مينگارد :«در باب کتبه اربعه حقير باين معني يکي کتاب کبير عتيق و يکي کتاب
جديد و يکي همين کتاب (وصـيّت نامه دوّم در کتاب غزليات آن مرحوم نوشته شده است )که هنوز ناتمام است و يکي کتاب متوسط
که بياض است و تمام نوشته شده است ».
آثار که فعلا" جمع آوري شده سواي دو بحر طويل وسه خطبه وشش نامه ودو حکايت و يک نسب نامه و دو وصـيّت نامه تعداد
هفت هزار و هفتصد و شصت وهفت بيت شعر است که سه هزار وهفتصد وسيزده بـيت آن قصيده و مابقي بصورت غزل ،قطعه
،ماده تاريخ ،مخمـّس ،مسـمّط ،مستزاد ،ترجيع بند ،ترکيب بند ،هزل و هجو ،مثنوي ،رباعي و دوبيتي مي باشد .
نثر مرحوم وصـّا ف با همان شيوه زمان قاجار و تؤام با صنايع خاص خود است چنانکه در نامه بدون نقطه ونامه پارسي سره خود
نيز از شيوه مذکور پيروي کرده است .
مرحوم وصـّا ف با عدّه اي از شعراي زمان خويش معاشرت ومکاتبه شعري داشته است که مي توان از شعراي زير نام برد :الف)
ابو نصر فتح اللّه خان شيباني کاشاني که از استادان شعر و ادب دوره قاجار است و در وصف وصـّاف چنين سروده است :
از گــــل و بــــيد بــــيد گل وصــــّا ف خوش گــــلابي گرفته و عـــــرقي
زين گلاب و عرق گرت هوس است باز کــــن از کــــــتاب او ورقــــــــي
ب)سيّد احمد لسان الاسلام متخلّص به خاوري اهل کاشان که قطعه زير را براي مرحوم وصــــــّا ف ارسال داشته است :
شجر فضل چو وصـــّا ف نيارد ثــمري صدف عقل چو وصـــّا ف ندارد گهري
والد عـصـــــر چو وصـّا ف نبيند ولدي مادر دهــر چون وصـّا ف نزايـــد پســري ........
پ)آقاي صبح نخست (صبحي ) کاشاني که دو غزل از کريلا فرستاده و پاسخ خواسته احتمال قوي ميرود که اين شاعر همان مرحوم
فضل اللّه بن محمد حسين صبحي مهتدي باشد که نواده حاج ملّا علي کا شا ني است که سه بيت از جواب غزل اوّل از کلام وصـّاف
رادر ادامه ملاحظه مي نمائيد :
ساقي دو سه پـيمانه پيما وپياپي زن مطرب غزلي از نو با بانگ دف و ني زن
بر گو بنواي ني ،کي بوده جم و کي کي با شور و نوا در ني هر جا که رسي هي زن
در مسجد و ميـــخانه در کعــبه و بتخانه با عاقل و د يوانه با مـــرده و با حّـــــي زن
ت)ميرزا علي اصغر طبــيب متخــلّص به سر شا ر ث)آقاي مجـــد الملک برادر صدر اعظم از رجا ل دربا ري قا جا ر
مرحوم وصـــّا ف در بين سالهاي يکهزار و دويست ونود و هفت تا يکهزار وسيصد به فقر گرويد و در شورش سال يکهزار و
سيصد و دوازده قمري که اهل کا شا ن بر مخالفت فقرا قيام نموده بودند قصيده مفصّلي سروده و شرح آن را به نظم در آورده
است
جلــد اوّل ديوان وصــــّا ف بيدگلي به کوشش وهمت مرحوم نصــر ت اللّه اربابي متخلّص به موفق در سال يکهزار و سيصد وهفتاد
و پنج هجري شمسي توسط انتشارات کسرائي به چاپ رسيد . به امــيد آنکه بقيه اشعار مرحوم وصــّا ف نيز در آينده نزديک در
اختيار علاقمندان به شعر و شاعري قرار بگيرد . انشاءا...
براي آشنا ئي هر چه بيشتر با طبع مرحوم وصــاف بيدگلي چند اثر از او را در ادامه ملاحظه نمائيد .
بحر طويل وصـــّا ف در مدح حضرت عـبّاس بن علي عليه السلام
ميکند از دل وجان ورد زبان غـمزده وصــّا ف حزين ،وصف مهين ،يکّه سوار فرس شير دلي ،فارس ميدان يلي ،زاده سلطان ولــي
حضرت عـبّاس علي ماه بني هاشم وسقّاي شهيدان ز وفا صفـدر ميدان بلا شير صف معرکه کرب و بلا مير وسپهدار وعلمدار برادر
که شه تشنه لبان را همه جا يار و ظهير است و به هر کار مشير است و گه بزم وزير است وگه رزم چو شير است وبرخسار منير
است و به پيکار دلير است زهي قدّرت بازو و خهي قدرت نيرو که به پيکار عدو چون فرس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت
و شمشير همي آخت ز سهم غضبش شير فلک زهره خود باخت ز هول سُخـَطَش گاو زمين ناف بيانداخت ،دليري که اگر روي
زمين يکسره لشکر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستيزند و به پيکار بخيزند ،به يک حمله او جمله گريزند و ز يک نعره
او زهره بريزند . اميري که اگر تيغ شرربار برون آورد از قهر وکند حمله به کفـّار طپد گُِرده گـُردان و درد زهره شيران و رمد مرد
ز ميدان و پرد طا ير هوش از سر عـُدوان و فتد رعـشه و تب لرزه بر اندام دليران و يلان از صف حربش همه از صد مه ضربش
بهراسند و گريزند بدين قدرت وشوکت بنگر بهر برادر بصف کرب و بلا تا به چه حد برد بسر شرط وفا را .
ديد چون حال شه تشنه بي يار و جگر گوشه و آرام دل سيـّد مختار سرور جگر حيدر کـرّار در آن وا دي خونخوار بود بي کس و بي
يار،نه يار و نه مدد کار بجز عـابد بيمار ،بجز عـترت اطهار همه تشنه لب و زار همه خسته و افگار،ز يک سوي دگر لشگر کفـّار
همه فرقه اشرار همه کا فر و خونخوار ،ستم گستر وجـرّار ،جفا پيشه و غـدّار ،ستم کيش و دل آزار ،کشيد آه شرربار وفرو ريخت
لخت جگر از ديده خونبار که نا گاه سکـينه گـُل گـلزار برادر ز گـلستان سرا پرده چو بلبل بنوا آمد و چون درّ يتيم از صـد ف خيمه
به بيرون شده بر دست يکي مشک تهي زآب ،لبش تشنه و بي آب ،رخش غيرت مهتاب ،سراسيمه وبي تاب ،که اي عـمّ وفادار ،تو
سـقـّاي سپاهي ،پسر شير الهي ،فلک رتبه و جاهي ،همه را پشت و پناهي ،به حسب غـيرت ماهي ،به نسب زاده شاهي چه شود گر
بمن از مـهر نگاهي کني از راه کرم ،بهر حرم جرعـه آب آري و سيراب کني تشنه لبان را .
چو ابوالفضـل نهنگ يم غيرت ،اسد بيشه هـمّت ،قـمر برج فـتوّت ،گهر درج مروّت ،سمک بـحر شهادت ،يل ميدان شجاعت بشنيد
اين سخن از طفل عزيز پسر شافع امّت ،چو يکي قلزم زخـّار بجوش آمد و چون ضيغم غـرّان بخروش آمد وبگرفت از او مشک و
فروبست بفتراک ، چنان شير غضبنا ک ، عرين گشت مکين بر زبر زين و هـمي بانگ بمرکب زد وهي زد بسمندي که گرش
سـست عـنان سازد و خواهد که به يک لحظه اش از حيطه امکان بجهاند ، بجهاني د گرش باز رساند که جهان هيچ نماند بدو صد
شوکت و فر مير دلاور چو غضنفر به عـدو تاختن آورد و دليران و يلان سپه از صولت آن شير رميدند و بيکسر طمع از خويش
بريدند و ره چاره بجز مرگ نديدند .
ابوالفضـل سوي شـطّ فرات آمد و پر کرد از آن مشک و برخ کرد روان اشک وربود آب که خود را ز عطش سازد سيراب که ناگا ه
بياد آمدش از تشنگي اهل حريم پسر ساقي کوثر ز لب تشنه اطفال برادر ، همه چون طا ير بي پر ، همه دلخسته و مضطر،به
جوانمردي آن شير دلاور بنگر ،هيچ از آن آب نـنوشيد ،چو يم باز بجوشيد و چو ضيغم بخروشيد و بکوشيد از آن د جله برون آمد
و راند اسب سوي خيمه و گفـتا به تکاور که تو اي اسب نکو فـَر ،که چو برقي و چو صر صر،هله امروز بود نوبت امداد و ببا يد
که به تـک بگذري از باد وکني خاطر ناشاد مرا شاد و همي گفت عـنان ريز به مرکب زده مهميز ، که ناگه پسر سعد دغا پيشرو
اهل زنا ، بانگ برآورد که اي فرقه کم جرأت و بي غـيرت ترسنده ، سراپا ز چه از يک تن تنها بهراسيد وفراريد ،چرا تاب نياريد
،نه آخر همه گــُردان و يلانيد و شجاعان جهانيد و دليران و گوانيد و ابا زور و توانيد و تما مي همه با اسلحه و تيغ و سنانيد
،فرسها بدوانيد و دليرانه برانيد و بگيريد سر راه بر آن شاه زبر دست ، که گر از کفـتان رست ،نيابيد بـر او دست ،و گر او ببرد
آب و شود شاه جگر سوخته سيراب و بتازد به صف معرکه چون بـا ب ، نياريد دگر تاب ،که عبـّاس در اين معرکه گيرم همه شير
است و زبر.د ست و دلير است ،بلا مثل ونظير است ،ولي يک تن تنها به ميان صف هـيجا ،چه کند قطره به دريا ، گِر تان زهره و
ياراي برابر شد نش نيست ، مر اين وحشت وبيچارگي از چيست ، بجنگيد نش ار تاب نياريد ، به يکباره بر او تير بباريد و ز پا يش
بدر آريد ،علي القصّه به هر حيله که باشد مگذاريد برد جان و خورد آب .
چو آن لشگر غـدّار ز سردار خود اين حرف شنيدند ،عـنان باز کشيدند و چو سيلاب سپه ،جا نب آن شاه دويدند چو دريا که زند
موج ز هر خيل و زهر فوج بباريد بر آن بارش پيکان و نناليد ابوالفضل ز انبوهي عـدوان و همي يک تنه مي تا خت به ميدان و
خود از کشته اشان پشته همي ساخت که نا گاه لعيني ز کمينگاه برون تاخت بر او تيغ چنان آخت که دستش ز سوي راست بينداخت
ولي حضرت عـبّاس وفادار چو مرغي که به يک بال برد دانه سوي لانه به منقار ، به يک دست چپش تيغ شرر بار ،همي مشک
بدندان و بدريّد ز عـدوان زره جوشن وخفتان که به ناگاه لعيني دگر از آل زنا دست چپش ساخت جد ا ،شه به رکاب هـنر از کوشش
پا کرد لعينان دغا از بر خود دور ،ولي با تن بي دست که از زخم شده خانه زنبور،بُد او خرّم و مسرور که شايد ببرد آب بر کودک
بي تاب ، سکينه ، که بود بهجت و آرام دل باب ، که ناگاه دغائي ز دغا تير رها کرد بر آن مشک و فرو ريخته شد آب ،نياورده دگر
تاب سواري و به زاري ،شه دين از زبر زين به زمين گشت نگونسار ،ز جان شست همي دست به يکبار و بناليد و بزاريد که اي
جان برادر چه شود گر به دم باز پسين شاد کني خاطر ناشادم و بستاني از اين لشکر کين دادم و از مهر کني يادم و سر وقت من
آئي که سرم شق شده از ضربت شمشير و ببيني که بود ديده ام آماجگه تير وفـتاده ز تنم دست ،بيا تا که هنوزم به تن اندر رمقي
هست که فرصت رود از دست ،دگر غمزده وصـّا ف مگو وصف ستم هاي شه تشنه لب کرب ُو بلا را .







